به تیغم گر زنی، دستت نگیرم…ماه من…ای سرو بلند بالا
رویت را به ما بنما
وگر تیرم زنی، منت پذیرم…ماه من…ای سرو بلند بالا
رویت را به ما بنما
بنازم چشم مستت را … نبینم من شکستت را
چو مستم کرده ای، مستور منشین….ماه من…ای سرو بلند بالا
رویت را به ما بنما…بنما
چو نوشم داده ای، زهرم منوشان…ماه من…ای سرو بلند بالا
رویت را به ما بنما
بنازم چشم مستت را
نبینم من شکستت را
.
دانلود تصنیف قدیمی چشم مست با صدای استاد شجریان

هنوز صدای پیرمرد توی گوششه
با همان حس همیشگی
پیرمرد سن و سالی داشت
سال ها از تاریخ صدایش می گذشت
و نه از عمق نگاهش
مهمانی خدا بود
و آدمیان رنگ سفید بر چهره زده بودند
پیرمرد آرام و بی آزار در گوشه ای آهسته زیر لب ربنا می خواند
مرد بقال با طعنه گفت
مطرب ما را چه شده
او اهل دل گشته یا خدا ؟
ومرد بقال از زمزمه پیرمرد تنها شنیده بود خدای اهل دل
پوزخند و نجوای مرد بقال بدرقه راه پیرمرد بود :
سال ها مطربی کرده و معصیت ، خدایش …
…
و پیرمرد می شنید و لبخند می زد
…
روز بعد پیرمرد رفت
با همان نوای زیر لب
مرد بقال رنگ دل به جامه زده بود
سیاه سیاه
و چون شهر در فراق پیرمرد اشک می ریخت
صدای پیرمرد در کوچه پس کوچه های شهر به گوش می رسید
و مرد بقال …
پی نوشت :
دیروز توی این هیاهوی پوچ رنگ ها و خیال ها چند خطی تاثربرانگیز خواندم .
متاثر شدم چون همیشه حسرت آنچه رفته است را خورده ایم
تا کی جفا کنیم و در سوگ از دست رفتنشان عزا بگیریم
دوست من
سخن راندن سهل است اگر جایگاه سخن را ندانیم
زیبا آن است که بدانیم خود کیستیم و از که سخن می گوییم

29/06/2009 در t 00:25
آره علی جان! دل منم گرفت از این همه چرت و پرت. توی بلاگم هم نوشتم… می دونی، شده قضیه ی اون طرف که اینجاش سوخته بوده، اونجاش و فوت می کرده!!!!
29/06/2009 در t 00:27
خیلی جوابیه ی قشنگی بود علی جان و ممنون به خاطر آهنگ…
29/06/2009 در t 08:23
مرسی عزیز از بابت نظرت ، مطلب شما رو هم خوندم
——-
مانده ام (ماتم) از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
چون مرد به عزت ببرندش سردست
29/06/2009 در t 11:23
سلام و سپاس بخاطر لطفتان
حتماً عذر مرا قبول می کنید که بخاطر آشفتگی های این روزهای سیاه کمتر توانسته ام بخوانمتان و از بابت پاسخی که برای کمک به انتقال وبلاگ داده اید هم ممنونم
متاسفانه امکان و فرصت گفتگو بصورت چت را ندارم فقط می خواستم مطمئن شوم که انتقال آرشیو وجود دارد یا نه ؟
تصنیف زیبای شجریان را دانلود کردم و از قوم هتاکی که با زور خودشان را غالب کرده اند به خدا پناه می برم
مثل همیشه فضای وبلاگت آرامم کرد همیشه موفق باشی
29/06/2009 در t 21:55
در ابتدا بگم که اصوات اواز را در شعر اورده ای که پسندیده نیست…شعر اصلی دارای این کلمه ها نیست..اگر خواستی بگو برات بفرستم…دوما درباره پستت داستانی می گویم..
روزی روزگاری خواندن و خوب خواندن جرم بود و بلبل در قفس..نغمه خوش نمی بایست در گوش بنشیند..گفته می شد پرده های تنیده شده ظلم و جور توسط گروهی از کبوتران دریده شده و از بین رفته بود..چون زمان و زمانه بر طبق مراد کبوتران بود خواندن و شنیدن اوج گرفت ..هر نغمه ای که ربطی به حرکت کبوتران داشت بارها بارها شنیده می شد و به خورد دیگر کبوتران و حیوان های جنگل داده می شد..زمان که گذشت و تب حرکت کبوتران سبک شد پرده دیگری شروع به حجاب افکنی شد..حجابی که نه فقط از شنیدن و خواندن جلوگیری می کرد بل از پرواز و صدا هم جلوگیری می کرد..زمان ها سرعت گرفت و پرواز ها اندک و اندک شد تا اینکه خروش کبوتر دانایی این پرده را کمی پاره کرد و به همت دیگر کبوتران جوان حجاب در حال پایان یافتن ..و باعث شد کبوترها به به عهد خود با کبوتر دانای قبل خو کنند..کبوتر ها دانه به دانه و گروه گروه به عهد خود با کبوتر دانای قدیم خو می کردند و به گرد این کبوتر سپید و جوان می رفتند و او را سرور و سالار خود می گزیدند..تا اینکه کبوتر دانای قدیم عرصه را تمام شده دید..خواست کاری کند به یاران قدیم رجوع کرد و نوای نشنید تا اینکه کلاغی دید که سودای مقام و منزلت او را کور کرده بود..او گرفت و رام کرد و بزرگ کرد و با قدرت حیله گری خود کلاغ را درجامعه کبوتر به خورد مردم داد و شروع کرد به چیدن پرهای کبوتران..چیدنی که عاقبت پرهای خودش را هم شامل شد وچید…
29/06/2009 در t 23:58
سپاسگزارم علی جان بابت نظر سنجیده ات که گویی خود مقاله ای در خور بود .
بنا بر توصیه حضرت عالی شعر را اصلاح کردم باز هم ممنون
——-
30/06/2009 در t 21:01
علی نمیدونی پستت چه کرد با من .
یه جورایی فقط برای من بود .
الان جز اینها هیچی برای گفتن ندارم … سعی میکنم برگردم .
نه اینکه بگم پستت شاد بودها … میگم مناسب حال من بود .
دستت دردنکنه علی … گل کاشتی
30/06/2009 در t 21:40
خوشحالم به دلت نشست
منم همین