پایان نگاه
30/11/2009 با Aliمی آیم
27/11/2009 با Ali
می آیم تا آسمانت باز سایه بان دلم شود
می آیم نه برای خودم ، که همه وجودم ” اَللّهُمَّ اِنّى اَرْغَبُ إِلَيْكَ ” است
می دانم که دیر آمده ام …
ایستگاه آخر است ولی یادم داده اند که ” فَاِنْ دَعَوْتُكَ اَجَبْتَنى “
خوب می شناسیَم
تو همانی هستی که ” هَدانى لِلاْ يمانِ مِنْ قَبْلِ اَنْ اَعْرِفَ شُكْرَ الاِمْتِنانِ “
ولی من …
من چه هستم جز ” اَنـَاالَّذى اَخْطَاْتُ ، اَنـَاالَّذى جَهِلْتُ ، اَنـَا الَّذى وَعَدْتُ وَ اَنـَاالَّذى اَخْلَفْتُ “
غرق در بی تو بودنم
اما بی تو هم چیزی جز تو ندارم
من اگر بدم ” مِنّى ما يَليقُ بِلُؤْمى ” ولی تو همیشه خوبی و ” ما يَليقُ بِكَرَمِكَ “
نمی دانم این بار هم می آیم و می روم ، یا حکایت دیگریست
اما ” كَيْفَ تُخَيِّبُ امالى وَهِىَ قَدْ وَفَدَتْ اِلَيْكَ “
جز تو کسی رو ندارم ، دریابم …
.
پی نوشت :
لذت اینکه بری زیر آسمونش و بی هیچ واسطه ای صداش کنی
لذت اینکه کنار هزاران نفر ، هزاران رنگ ، یک رنگ بشی
لذت اینکه اونم بهت نگاه کنه ، کلی تو دلم شور انداخته
دعا کنید …
.
شاید
23/11/2009 با Aliدیرینه
16/11/2009 با Aliصد و یک
12/11/2009 با Aliگاهی وقتا باور بودن بعضی ها از نبودنشون سخت تر میشه
اینجاست که سرت را پایین می ندازی و دلت را پایین تر
دلت می خواد بری یه جای دور و غریب و گم بشی
اما
اما می ترسی
نکنه نگاهش اون جا هم همراهت بیاد
دوباره بودنش رو نگاه می کنی
ته دلت می لرزه
چشمات رو می بندی تا نبینی که می بیندت
سمت نگاهش را آرزو می کنی
و می روی
می روی همان جای دور و غریب …
.




